كيميا كيميا ، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

قند عسل مامان و بابا

ماه 9 و سیسمونی نیم وجبی

ر سلام دخمل مامان ....قند عسلم دیگه واسه خودت خانومی شدی ها.... این ماه آخرین ماه ٢ نفره بودن مامانیه و شما به زودی پا به این دنیا می ذاری و دل مامان و بابا رو شاد می کنی عزیزم.... هفته پیش بابا جونت رفته بود ماتموریت دبی و کلی لباسهای قشنگ با یه عروسک خوشگل برات اورده....وروجکم هنوز نیومده کلی جای خودتو باز کردی ها ....صاحب کلی چیزای قشنگ شدی گل مامان... دیرزو هم که با خاله جونت رفتیم و کل خریدای سیسمونی رو تموم کردیم و قراره فردا یعنی جمعه ٣/٢/٨٩ خاله و دختر خاله و مامان بزرگ بیان تا همه وسایل رو بچینیم و اتاقتو خوشگل کنیم....تا هر وقت تشریف فرما شدین وسایلتون آماده باشه خانوم گل.... راستی عزیزکم هفته پیش با هم رفتیم سونو و بازم ...
2 ارديبهشت 1389

ماه هشتم و خرید سیسمونی برای گل دختر

عزیز دل مامان یروز با خاله مهربونت و دختر خاله جونت که خیلی دوست دارن رفتیم خیابان بهار و کلی لباس و اسباب بازی  و چیزای قشنگ خریدیم....تازه تخت و کمد هم سفارش دادیم ...قراره تخت و کمد رو تا آخر ماه بیارن و اون وقت مامانی شروع می کنه به چیدنوسایل دخملی و عکساشو می گیره و برات میذاره تو وبلاگت....   چقدر من و بابایی از نزدیک شدن به روزهای دیدارت خوشحالیم...یعنی کی هدیه کوچک خداوند رو میبینیم و به خود میبالیم که لایق مادر و پدر بودن شدیم.....   دوست داریم مامانی....حسابس مواظب خودت باش و به وقتش پاهای کوچولوت رو به دنیا بذار ....بووووووووووووووس
12 فروردين 1389

عزیز دل مامان وارد ماه هفتم میشه

سلام دخمل قشنگم.... مدتیه وقت نکردم برات بنویسم ....عزیزم دیروز رفتم سونو و خدا و شکر همه چیز نرمال بود ...مایع آمنیوتیک هم طبیعی بود و کلی خوشحال شدم.... تپل فینگیلم تو صفحه سونو کلی روی ماهتو دیدم و ذوق کردم ....آخه صورت کوچولوت مثله یه تیکه ماه بود....کلی قربون صدقه ات رفتم  عزیز دلم.....وزنت هم تقریبا ١ کیلو شده و کلی بزرگ شدی.... تقریبا ٢ ماه و ١۴ روز دیگه مونده تا من و بابایی روی ماهتو بینیم....تازه امروز رفتیم نمایشگاه کودک و یه سرویس خواب خوشگل برات دیدیم.... .... و اما از خودم و حس مادرانه ام بگم..... روزها به سرعت می گذرن . مثل برق و باد و تا چشم به هم میزنی می بینی که یک هفته دیگه رد شد. گاهی دلم می خواد که حال...
16 اسفند 1388

هفته 25

کودک شما چگونه تغییر می کند؟ اندازه کودک شما از سر تا پاشنه پا حدود 34.3 سانتی متر شده است. وزن او (که حدود 680 گرم است) خیلی زیاد به نظر نمی رسد اما او به زودی کمی بافت چربی می آورد و قیافه باریک و نحیف او تغییر خواهد کرد، پوست نسبتا چروکیده او صاف می شود و شباهت او به یک نوزاد کامل بیشتر و بیشتر خواهد شد. احتمالا اکنون می توان موهای او را دید که هم رنگ و هم حالت گرفته اند، هر چند که رنگ و حالت موهای او ممکن است بعد از تولد تغییر کنند. شما چگونه تغییر می کنید؟  نه تنها کودک شما موهای بیشتری درآورده است که ممکن است موهای سر خود شما هم پرتر و درخشنده تر به نظر بیایند. در واقع موهای شما زیاد نشده اند بلکه همان موهای معمولی شما هستند...
28 بهمن 1388

هفته 24

کودک شما چگونه تغییر می کند؟ کودک شما به سرعت در حال رشد است و وزن او حدود 110 گرم نسبت به هفته قبل (که تنها کمی بیشتر از 450 گرم وزن داشت) زیادتر شده است. از آنجا که طول بدن او به حدود 30 سانتی متر رسیده، در داخل رحم شما به صورت خمیده قرار گرفته است اما اندازه اندامهای بدن او تقریبا متناسب هستند. شاید به نظر کمی لاغر بیاید ولی به زودی بافت چربی در بدن او تجمع می یابد. پوست کودک شما نازک، نیمه شفاف و چروک خورده است؛ مغز او به سرعت بزرگ می شود و اندام چشایی او نیز در حال رشد است. دستگاه تنفسی تکامل خود را آغز کرده، درخت تنفسی شاخه شاخه می شود و سلولهایی در ریه سورفاکتانت تولید می کنند، ماده ای که موجب می شود کیسه های هوایی نوزاد بعد از تولد...
28 بهمن 1388

هفته 23

کودک شما چگونه تغییر می کند؟ اکنون طول بدن کودک شما بیشتر از 29.2 سانتی متر و وزن او بیش از 450 گرم است. پوست او قرمز و چروک خورده است. رگهای خونی در ریه او در حال رشد هستند تا او را برای تنفس آماده کنند. او عمل بلعیدن را انجام می دهد اما در اغلب کودکان اولین خروج مدفوع پس از تولد صورت می گیرد. صداهای بلند (از قبیل صدای پارس سگ یا جاروبرقی) در داخل رحم شنیده می شوند اما کودک شما را آزرده نمی کنند و حتی موجب آشنایی او با این صداها نیز می شوند به نحوی که او پس از زایمان از این صداها نخواهد ترسید. در عین حال مراقب صداهای خیلی بلند که حتی گوش شما را آزار می دهد باشید. شما چگونه تغییر می کنید؟  اگر در سه ماهه اول دچار سردرد می شدید این...
13 بهمن 1388

وروجک مامان وبابا

فینگیل وروجک مامان وبابا امروز یه باره دیگه تو صفحه سونوگرافی دیدمت و کلی قربون صدقه ات رفتم.....آخه  هنوزم باورم نمیشه که مامان شدم و یه دخمل خوشگل شیطون دارم....امروز تو هفته ٢۴ وزنت به ۵٠٠ گرم رسیده بود و جفت پاهای کوچمولوتو برده بودی نزدیک صورتت و یه دستت هم بالای سرت بود و اون یکی روی لپت.... قربونت برم من که اینقده بانمک شده بودی و دل مامان رو بردی.... فقط خانوم الماسیان گفت که مایع آمنیوتیک که شما توش هستی کم شده و باید مایعات زیاد بخورم ....یه کم نگران شدم و زودی رفتم پیش خانوم دکتر....اونم برای هفته آینده یه سونو دیگه نوشت و گفت که مایعات زیاد بخورم و استراحت کنم....منم که از ماه پیش مایعات زیاد می خوردم حالا بیشترش کردم و ...
13 بهمن 1388