عزیز دل مامان وارد ماه هفتم میشه
سلام دخمل قشنگم....
مدتیه وقت نکردم برات بنویسم ....عزیزم دیروز رفتم سونو و خدا و شکر همه چیز نرمال بود ...مایع آمنیوتیک هم طبیعی بود و کلی خوشحال شدم....
تپل فینگیلم تو صفحه سونو کلی روی ماهتو دیدم و ذوق کردم ....آخه صورت کوچولوت مثله یه تیکه ماه بود....کلی قربون صدقه ات رفتم عزیز دلم.....وزنت هم تقریبا ١ کیلو شده و کلی بزرگ شدی....
تقریبا ٢ ماه و ١۴ روز دیگه مونده تا من و بابایی روی ماهتو بینیم....تازه امروز رفتیم نمایشگاه کودک و یه سرویس خواب خوشگل برات دیدیم....
.... و اما از خودم و حس مادرانه ام بگم.....
روزها به سرعت می گذرن . مثل برق و باد و تا چشم به هم میزنی می بینی که یک هفته دیگه رد شد. گاهی دلم می خواد که حالا حالا حامله بمونم و با تکونهای نی نی و انتظار هر بار دیدنش تو سونوگرافی و لوس کردن خودم برای شوشو و محبت های شوشو و اطرافیان و لذت زیرو رو کردن مغازه های سیسمونی فروشی و... حال کنم . گاهی هم احساس می کنم چند ساله حامله ام . دوست دارم زودتر تموم شه هم دختر گلمو ببینم هم لذت چیزهایی که الان برام به حسرت تبدیل شده را یکبار دیگه تجربه کنم . مثل پوشیدن لباسهای قبلی و شلوار سایز خودم ، مثل نیمساعت خوابیدن روی شکم که مدل مورد علاقم بود و تا سرمو رو بالش می گذاشتم پادشاه هفتمو خواب می دیدم. مثل یه بار حموم با خیال راحت ، مثل خوردن یه دل سیر چیپس و پفک و هله هوله جات ، مثل یه بار دیگه تند تند از پله ها بالا پایین کردن ، مثل ..... وای خدا چی بگم خودمم نمی دونم چی می خوام زودتر تموم شه یا نشه!
این روزها حسابی تپل شدم اگه روی زمین بشینم برای بلند شدن از میز و صندلی و در و دیوار باید کمک بگیرم . خودمو که تو آینه می بینم خندم می گیره و اومدن وروجکم برام هر لحظه واقعی تر میشه .


عزیز دل مامان وارد ماه هفتم میشه
