كيميا كيميا ، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

قند عسل مامان و بابا

شیرین کاری های کیمیا وروجک

عزیز جیگر ۶ ماهه من خیلی نازو شیطون و خواستنی شده برای ۶ ماهگیش یه کیک گرفتیم و یه جشن کوچیک ٣ نفره عزیز مامان قربون اون چشمای نازت بشم که با نگاهای قشنگش دل منو میبره... این روزا خریره بادوم و سوپ میخوری و خیلی دوست داری موز هم که عاشقشی و همچین با ملچ و ملوچ میخوری که ادم ضعف میکنه برات.... ١ قاشق هم بهت اب هویج دادم و خوشت اومد....   چقدر عاشق غذا خوردنت ام من عزیزم....دلم میخواد تو بخوری و من نگات کنم و کیف کنم....دیگه قاشقت رو شناختی و تا میارمش جلوت دهان کوچولوتو باز میکنی و با چشمای گرد شده تعقیبش میکنی تا بره تو دهنت....بعد هم دست و پا میزنی و اواز میخونی که بقیه شو بهت بدم.... نگاهات روز به روز شیطون تر و کنجکاو...
9 آذر 1389

6 ماهگی گل دختر من و باباش

مثل برق وباد گذشت و تو در آستانه ۶ ماهگی هستی... امشب آخرین شب ماه ششم زندگیته و از فردا وارد هفتمین ماه زندگیت میشی قشنگم... خیلی خیلی بزرگ شدی و هزار ماشالله بانمک و خوردنی.... این روزا پاهاتو کشف کردی...میگیریشون و میاری بالا و نگاشون میکنی اما هنوز کشف نگردی که میتونی بخوریشون.... نگاهای نافذ و قشنگت کنجکاو شده و همش در حال دیدن دور و برت هستی.... مامان و بابا رو کامل شناختی و با وروجک بازی هات دل من و بابا رو میبری قند عسلم... یه بازی که جدیدا یاد گرفتی اینکه رواندازتو پیدا میکنی و میکشی رو سرت و بعد با شطونی دست و پا میزنی...وقتی میام سراغت که از رو سرت برش دارم یه خنده شیطونی تحویل مامان میدی وروجکم.... غلت زدن هات ...
26 آبان 1389

درد دلهای مادرانه من

روزها از پی هم گذشت و تو در آستانه ۶ ماهگی هستی...باورم نمیشه که چقدر زود گذشت و رفت و اون روزها و شبها به خاطره ها پیوست... خاطره هایی از جنس زیبایی .... و اینک من که تا دیروز دخترکی شیطون و پر جنب و جوش بودم ،اینک یک مادرم.... آری ....مادر....واژه غریبیست.... که تا خود نباشی درکش نمیکنی.... و چه زیباست مادر بودن و مادری کردن...در حق کودکی ضعیف و نحیف که بعد از ٩ ماه انتظار و تحمل سختی های بارداری در آغوشت گذاشته اند ....و اینک این تنها آغوش توست که او را آرام میکند... با همه دردی که داری و در عین بیحالی ناشی از بیهوشییی که گذرانده ای و حس خفگی که در اثر مواد بیهوشی بهت دست داده وقتی صدای ونگ ونگ نوزادی که تا پشت در اتاقت آورده ...
15 آبان 1389

اولین غذای کمکی کیمیا

عزیز دل مامان امروز ١۴ آبان ٨٩ در آستانه ۵ ماه و نیمگی برای اولین بار بهت غذای کمکی دادم.... هورااااااااااااااااااااا همش ١ قاشق مرباخوری حریره برنج...اما کلی ذوق داشتم برای دادن همین یه قاشق... تو هم بلد نبودی چه جوری بخوریش و هی به نوک قاشق زبون میزدی و میخواستی میک بزنیش...خلاصه خوردی و به نظرم بدت هم نیومد با اینکه خیلی بیمزه بود و دکتر هم گفته بود بهش شکر اضافه نکنم.... وروجکم امروز یاد گرفتی که به راحتی در هر دو جهت غلت بزنی....چقدر من وبابات از پیشرفتهات ذوق میکنیم....چه لذتی داره شاهد بزرگ شدنت بودن عزیز دلمون... تازه کلی اقون اوقون میکنی ...دیشب تازه ساعت ١٢ شب سرجال شده بودی و با صدای بلند برای خودت آواز میخوندی...منم از ...
14 آبان 1389

5 ماهگی خوشگل مامان

وروجکم این روزا ۵ ماهش تموم شده و وارد ماه ششم زندگیش شده.... ٢٨ مهر رفتیم دکتر....عزیزکم قد و وزنت عالی بودن....٨٢٠٠ گرم و ۶۶ سانت دکتر  گفت که از دو هفته دیگه برات غذای کمکی رو شروع کنیم...باورم نمیشه اونقدر بزرگ شدی که به زودی میتونم بهت غذاهای خوشمزه بدم دلبندم... مامان از اول ابان هم مرخصی اش تموم شد و مجبور بود بره سر کار...اما دل تو دل مامان نبود....با اینکه می خوام استعفا بدم اما بازم برام سخت بود.... خلاصه گذاشتمت پیش خاله جونت و رفتم اما همش به فکر تو وروجک بودم...همش زنگ میزدم و حالتو میپرسیدم....ولی دیگه فردا میرم و استعفا میدم و میام پیش وروجک جیگرم...من چه جوری میتونم دخمل گلمو تنها بذارم برم سرکار.... ...
2 آبان 1389

اولین قرار با دوستای نی نی سایتی(89.7.23)

بالاخره بعد تلاشهای فراوان یه قرار نی نی سایتی گذاشتیم....هورااااااااااااااااااااا روز جمعه مورخ ٢٣ مهر ماه ساعت ١٢ ظهر قرار پارک ملت شرکت کنندگان: مهدا جون با حلمای نازش سارا جون با متین تپلیش راضیه جون با صبای خوشگل و محمد رضای کوچولوش سایه جون با محمد مهدی وروجکش خودم یعنی لیلا جون با کیمیا گلی البته به همراه همسران مهربونمون که ما رو همراهی کردن...البته بابای محمد مهدی غائب بودن که انشالله تو قرار های بعدیمون با ما باشن... جالبیش این بود که کلوپ مامانای فروردین ٨٩ هم درست همون ساعت و همون جا با هم قرار داشتن و حسابی دور  وبرمون شلوغ بود...   جمع ١۵ نفره ما یه گوشه جا انداختیم و نشستیم...بچه ها رو روی ...
24 مهر 1389

اولین عروسی رفتن کیمیا

القصه مدتی بود که ذوق و شوق عروسی که دعوت شده بودیم رو داشنیم و چند روزی همش به فکر لباس خودمو و اینکه چی بپوشم و کیمیا چی بپوشه و اینا بودم ....با کلی ذوق و شوق اون روز کیمیا رو حموم کردمو بدو بدو رفتم آرایشگاه و ٢۵٠٠٠ تومان ناقابل خرج اینجانب شد...خلاصه اومدم خونه و زودی کیمیا رو حاضرش کردم و راه اقتادیم به سمت تالار.... جونم براتون بگه که کیمیا خانوم تو راه خوابش برد و وقتی رسیدیم، تو حالت نیمه خواب و بیدار همین که وارد سالن شدم چشمتون روز بد نبینه اونقدر صدای ارکسترشون زیاد بود که بچه ام وحشت کرد و زد زیر گریه....جالا منم با اون قیافه و بار و بندیل و موهای درست کرده و کفش پاشنه بلند مونده بودم چه کار کنم....راستش واقعا صدا زیاد بود و چ...
12 مهر 1389